تهران ساعت 4 صبح

متن مرتبط با «سی و چهار سالگی» در سایت تهران ساعت 4 صبح نوشته شده است

سیب یا گندم

  • نیلوبلاگ

    سیب یا گندم؟بعضی از خاطرات مث مرور چند دقیقه قبلن.شفاف واضح و روشن بعضی از خاطرات ته ته ته اعماق ذهنن. یه طناب میخواد واسه درآوردنشون بعضی از خاطرات هیچ وقت تو ذهن نمیشینن و مستمر در لحظه با آدم زندگی میکنن. این دسته آخر انقدر در لحظه وجود دارن که حتی زمان و به سخره میگیرن. من که نمیتونم باور کنم این اتفاقات مال هشت نه سال پیشه. از دفتر سنجری اومدیم بیرون .روزی که اونجا رو خالی کردم نمیتونستم اون همه اتفاقو که تو این ده سال اونجا افتاد هضم کنم.با یه لبخند و رضایت این همه اتفاق و به خاطرات نسپردم...

    ادامه مطلب
  • با لبخند ساعت چهار صبح

  • نیلوبلاگ

    خاطره شاید بامزه ترین تصویریه که توی دنیا وجود داره.چه خوبش و چه بدش...تنها زمانی که وجود داره همون لحظه ایه که با زمان مماس میشی یعنی اکنون ....گذشته شاید بیشتر وقتها دردناک باشهxa0 چون دست و پا زدن هاتو برای زنده بودن باز میبینی اونجایی که بخودت زخمxa0زدی xa0یا به دیگران اونجا که نوازش منفی رو به بی نوازشی ترجیح دادی و اونجا که فکر میکنی دوست xa0داشتی و دوست داشته شدی ولی وقتی مثل یه فیلم نگاهش کنی بی هیچ حسی و فقط یک شاهد باشی بیشتر وقتها دوست داری قهقهه بزنی ....هم شادیش خنده دار ه و هم از ...

    ادامه مطلب
  • سی و چهار سالگی !

  • نیلوبلاگ

    انگار بند ناف منو تو یوسف آباد بریدن بیست ساله هر وری میرم بازم میرسم به یوسف آباد البته این بیست سالیه که خودم تنهایی گیر کردم توش با خانواده و دوستانش بمونه xa0؛ امروزم یوسف آباد بودم xa0مثل شنبه های قبل ، از کوچه نهمشم رد شدم . خیلی وقت بود کوچه نهم فقط کوچه نهم بود ، امروز xa0یجور دیگه رد شدم ازش ولی .هم بیخیال بودم هم خنده رو لبم بود هم یجورایی از تو عصبانی بودم هم از خودم عصبانی بودم هم بخودم ایول گفتم هم xa0جای پارکینگ نبود هم تابلوها سرجاش بود xa0هم...خلاصه چند ثانیه گذر از کوچه نهم امرو...

    ادامه مطلب
  • پنج شنبه های سیاه

  • نیلوبلاگ

    در چنین پنج شنبه هایی حتی مجرب ترین قصاب ها هم یکی از انگشتان شان را قطع می کنند. همه قطارها تاخیر دارند چون آنان که خودکشی می کنند دیگر نمی توانند به خود مسلط باشند کامپیوتر مرکزی در پنتاگون دیرزمانی است که از کار افتاده, و تمام تلاشها برای بازگرداندن مغروقین در استخرهای عمومی به زندگی بیهوده است. از همه بدتر, این بغل در خانه خانواده ماروتسکه شیر در حال سر رفتن است, سگ دچار سوء هاضمه شده و برای یک بار هم که شده عمه اولگا , این موجود خستگی ناپذیر دل و دماغی ندارد...

    ادامه مطلب
  • ظهر اول پاییز

  • نیلوبلاگ

    تو این اتاق جدید که نشستم یه پنجره داره که به طرف خونه های مسکونی باز میشه .سر ظهر فستیوال بو های غذا اینجا راه میوفته. ماکارونی برنج قورمه سبزی سیر گوشت سرخ شده .......یهو رفتم به سال های قبل که مدرسه میرفتیم از صبح تا ظهر فقط یه نارنگی خورده بودیم که ترش ترش بود بعد با آرمان و علی xa0بدو بدو میومدیم خونه تا ناهار بخوریم .یهو پرت شدم به بیست و چند سال پیش تو کوچه های پاسداران 3 تا پسر xa07 - 8 ساله با اون روپوشای مسخره (ماله من یقش شبیه دکترا بود)گرسنم . گرسنه اون روزا یا غذا xa0نمیدونم ولی گشن...

    ادامه مطلب
  • سی و دوسالگی

  • نیلوبلاگ

    چند شب پیش خواب دیدم از اون خوابایی که وقتی صبح پا میشی فکر میکنی دیشب اونجا بودی .تا ده یازده صبح کلنجار میری خواب بودی یا واقعا اتفاق افتاده اومدم خونتون مهمونی بچه داشتی .خجالت میکشیدم نگات کنم .میترسیدم . ... خواب xa0 xa0 xa0واقعیت xa0 xa0ترس xa0 xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • با لبخند ساعت چهار صبح

  • نیلوبلاگ

    خاطره شاید بامزه ترین تصویریه که توی دنیا وجود داره.چه خوبش و چه بدش...تنها زمانی که وجود داره همون لحظه ایه که با زمان مماس میشی یعنی اکنون ....گذشته شاید بیشتر وقتها دردناک باشهxa0 چون دست و پا زدن هاتو برای زنده بودن باز میبینی اونجایی که بخودت زخمxa0زدی xa0یا به دیگران اونجا که نوازش منفی رو به بی نوازشی ترجیح دادی و اونجا که فکر میکنی دوست xa0داشتی و دوست داشته شدی ولی وقتی مثل یه فیلم نگاهش کنی بی هیچ حسی و فقط یک شاهد باشی بیشتر وقتها دوست داری قهقهه بزنی ....هم شادیش خنده دار ه و هم از...

    ادامه مطلب
  • سی و چهار سالگی !

  • نیلوبلاگ

    انگار بند ناف منو تو یوسف آباد بریدن بیست ساله هر وری میرم بازم میرسم به یوسف آباد البته این بیست سالیه که خودم تنهایی گیر کردم توش با خانواده و دوستانش بمونه xa0؛ امروزم یوسف آباد بودم xa0مثل شنبه های قبل ، از کوچه نهمشم رد شدم . خیلی وقت بود کوچه نهم فقط کوچه نهم بود ، امروز xa0یجور دیگه رد شدم ازش ولی .هم بیخیال بودم هم خنده رو لبم بود هم یجورایی از تو عصبانی بودم هم از خودم عصبانی بودم هم بخودم ایول گفتم هم xa0جای پارکینگ نبود هم تابلوها سرجاش بود xa0هم...خلاصه چند ثانیه گذر از کوچه نهم امرو...

    ادامه مطلب
  • تولدم مبارک

  • نیلوبلاگ

    اول تولدم مبارک یهxa0 تولد دیگه هم دارم اونم مبارک . xa0 اینکه یوزر پسورد یادته دمت گرم. تو دنیای تلگرام و اینستاگرام و ..... سفر به اینجا واسه نوشتن واسه یه نفر قابل تحسینه . و شگفتا و بامزه که من هنوز تغییرات تو زندگیم به سختی انجام میشه.یعنی هنوز صبحا میرم یه سری کار تکراری میکنم یکیشم مرور فید های سایتهاست دنبال جاپارک بودی زنگ بزن من یا نریمان بیایم پایین ردیفش کنیم :)...

    ادامه مطلب
  • خود آگاه ، نیمه خودآگاه ، ناخودآگاه !

  • نیلوبلاگ

    تا حالا شده به یک قسمتی یا زمانی از زندگیت فکر کنی و چیز شفافی ازش یادت نیاد ؟ وقتی هم گیر بدی ، خیلی تابلو بفهمی ذهنت داره تصویرهای جعلی تحویلت میده و از نظر حسی برات قابل قبول نباشن ؟! گاهی که بهر دلیل یا بهر بی دلیلی ای گذشته تو ذهنم مرور میشه ، یسری تصویر میبینم ، شبیه تک عکسایی که یک لحظه یا چند لحظه را پشت هم فریز کردند و بعد تک عکسه توی یه صحنه متحرک دیزالو میشه و میشه شبیه قسمتی از یک فیلم ، بعد عکس بعدی و سکانسی مربوط به اون لحظه! اما خیلی وقتا تصویرهای فریز شده با هیچ سکانسی همراه نمیش...

    ادامه مطلب