نمی توانم گفت ،
با تو اين راز نمی توانم گفت
ـ در کجای دشت، نسيمی نيست
که زلف را پريشان کند –
□
آرام ! آرام !
از کوه اگر می گويی آرام تر بگوی!
□
بار گریه ای بر شانه دارم
□
برکه ای که شب از آن آغاز می شود
ماهی اندو هگين می گردد
و رشد شبانه ی علف
پوزه ی اسب را مرتعش می کند
آرام ! آرام ! از دشت اگر می گويی.
گياهی که در برابر چشم من قد می کشد
در کدامين ذهن است
به جز گوسفندی که
اينک پيشاپيش گله می آيد.
آه ميدانم ! اندوه خويشتن را من
صيقل نداده ام!
□
بتاب ؛ رويای من ! به گياه و بر سنگ ،
که اينک؛ معراج تو را آراسته ام من.
□
گرگی که تا سپيده دمان بر آستانه ی ده می ماند
بوی فراوانی در مشام دارد
صبحی اگر هست، بگذار با حضورِ آخرين ستاره
در تلاوتی ديگر گونه آغاز شود .
ستاره ها از حلقومِ خروس تاراج می شود
تا من از تو بپرسم
ـ اکنون ؛ ای سرگردان ! در کدام ساعت از شبيم؟
انبوهیِ جنگل است که پلک مرا
بر يال اسب می خواباند
و ستاره ای غيبت می کند
تا سپيده دمان را به من باز نمايد.
ميراث گريه ؛ آه - در قوم من -
سينه به سينه بود .
هوشنگ چالنگی
ما را در سایت تهران ساعت 4 صبح دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65