«میراث»

خرید بک لینک



نمی توانم گفت ،

با تو اين راز نمی توانم گفت

ـ در کجای دشت، نسيمی نيست

که زلف را پريشان کند



آرام ! آرام !

از کوه اگر می گويی آرام تر بگوی!



بار گریه ای بر شانه دارم



برکه ای که شب از آن آغاز می شود

ماهی اندو هگين می گردد

و رشد شبانه ی علف

پوزه ی اسب را مرتعش می کند

آرام ! آرام ! از دشت اگر می گويی.

گياهی که در برابر چشم من قد می کشد

در کدامين ذهن است

به جز گوسفندی که

اينک پيشاپيش گله می آيد.

آه ميدانم ! اندوه خويشتن را من

صيقل نداده ام!



بتاب ؛ رويای من ! به گياه و بر سنگ ،

که اينک؛ معراج تو را آراسته ام من.



گرگی که تا سپيده دمان بر آستانه ی ده می ماند

بوی فراوانی در مشام دارد

صبحی اگر هست، بگذار با حضورِ آخرين ستاره

در تلاوتی ديگر گونه آغاز شود .

ستاره ها از حلقومِ خروس تاراج می شود

تا من از تو بپرسم

ـ اکنون ؛ ای سرگردان ! در کدام ساعت از شبيم؟

انبوهیِ جنگل است که پلک مرا

بر يال اسب می خواباند

و ستاره ای غيبت می کند

تا سپيده دمان را به من باز نمايد.

ميراث گريه ؛ آه - در قوم من -

سينه به سينه بود .

هوشنگ چالنگی


تهران ساعت 4 صبح...

ما را در سایت تهران ساعت 4 صبح دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 20:15

صفحه بندی