بن بست
-
تاریخ: 1404/9/21 ساعت: 3:26
گاهی مسیر جاده به بن بست میرود گاهی تمام حادثه از دست میرود گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود، مست میرود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست، میرود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خِلاف آنچه که گفته است میرود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبا...
....
-
تاریخ: 1404/9/21 ساعت: 3:26
شب ، در گریز اسب سیاه یك صف درخت باقی می ماند در چهار كهكشان نعل یك صف درخت بی شیهه می گذشت رگ بریده ، دهان باز كرده و ریخت افق دراز دراز دراز لخته لخته ، دراز مذاب زنی در اصطكاك تاریكی به شكل تازه ای از شب رسید ستاره ای رسیده ، در ته خود چكه كرد صدایی ، از سرعت پرسید كجا ؟ كجا ؟اما جواب ، گذشتن بو...
درد
-
تاریخ: 1404/9/21 ساعت: 3:26
زنان قـــــــــویدردهای خود را مانند کفشهای پاشنه بلند میپوشند !مهــم نیست چقـــــدر اذیت می شوندشما فقــــــط زیبایی آنهـا را میتوانید بینیــد...
سیب یا گندم
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 6:21
سیب یا گندم؟بعضی از خاطرات مث مرور چند دقیقه قبلن.شفاف واضح و روشن بعضی از خاطرات ته ته ته اعماق ذهنن. یه طناب میخواد واسه درآوردنشون بعضی از خاطرات هیچ وقت تو ذهن نمیشینن و مستمر در لحظه با آدم زندگی میکنن. این دسته آخر انقدر در لحظه وجود دارن که حتی زمان و به سخره میگیرن. من که نمیتونم باور کنم ای...
با لبخند ساعت چهار صبح
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 0:14
خاطره شاید بامزه ترین تصویریه که توی دنیا وجود داره.چه خوبش و چه بدش...تنها زمانی که وجود داره همون لحظه ایه که با زمان مماس میشی یعنی اکنون ....گذشته شاید بیشتر وقتها دردناک باشه چون دست و پا زدن هاتو برای زنده بودن باز میبینی اونجایی که بخودت زخم زدی یا به دیگران اونجا که نوازش منفی رو به بی نوازش...
سی و چهار سالگی !
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 0:14
انگار بند ناف منو تو یوسف آباد بریدن بیست ساله هر وری میرم بازم میرسم به یوسف آباد البته این بیست سالیه که خودم تنهایی گیر کردم توش با خانواده و دوستانش بمونه ؛ امروزم یوسف آباد بودم مثل شنبه های قبل ، از کوچه نهمشم رد شدم . خیلی وقت بود کوچه نهم فقط کوچه نهم بود ، امروز یجور دیگه رد شدم ازش ولی .هم...
درد...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
دیگر به راستی می دانستم درد یعنی چه. درد به معنی کتک خوردن تا حد بیهوشی نبود. بریدن دست بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در درمانگاه. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را برای کسی تعریف کند، دردی که انسان را بدون قدرت دست ها و سر باقی می گذار...
«میراث»
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
نمی توانم گفت ، با تو اين راز نمی توانم گفت ـ در کجای دشت، نسيمی نيست که زلف را پريشان کند – □ آرام ! آرام ! از کوه اگر می گويی آرام تر بگوی! □ بار گریه ای بر شانه دارم □ برکه ای که شب از آن آغاز می شود ماهی اندو هگين می گردد و رشد شبانه ی علف پوزه ی اسب را مرتعش می کند آرام ! آرام ! از دشت اگر می گ...
پنج شنبه های سیاه
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
در چنین پنج شنبه هایی حتی مجرب ترین قصاب ها هم یکی از انگشتان شان را قطع می کنند. همه قطارها تاخیر دارند چون آنان که خودکشی می کنند دیگر نمی توانند به خود مسلط باشند کامپیوتر مرکزی در پنتاگون دیرزمانی است که از کار افتاده, و تمام تلاشها برای بازگرداندن مغروقین در استخرهای عمومی به زندگی بیهوده است. ...
ظهر اول پاییز
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
تو این اتاق جدید که نشستم یه پنجره داره که به طرف خونه های مسکونی باز میشه .سر ظهر فستیوال بو های غذا اینجا راه میوفته. ماکارونی برنج قورمه سبزی سیر گوشت سرخ شده .......یهو رفتم به سال های قبل که مدرسه میرفتیم از صبح تا ظهر فقط یه نارنگی خورده بودیم که ترش ترش بود بعد با آرمان و علی بدو بدو میومدیم ...
سی و دوسالگی
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
چند شب پیش خواب دیدم از اون خوابایی که وقتی صبح پا میشی فکر میکنی دیشب اونجا بودی .تا ده یازده صبح کلنجار میری خواب بودی یا واقعا اتفاق افتاده اومدم خونتون مهمونی بچه داشتی .خجالت میکشیدم نگات کنم .میترسیدم . ... خواب واقعیت ترس
با لبخند ساعت چهار صبح
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
خاطره شاید بامزه ترین تصویریه که توی دنیا وجود داره.چه خوبش و چه بدش...تنها زمانی که وجود داره همون لحظه ایه که با زمان مماس میشی یعنی اکنون ....گذشته شاید بیشتر وقتها دردناک باشه چون دست و پا زدن هاتو برای زنده بودن باز میبینی اونجایی که بخودت زخم زدی یا به دیگران اونجا که نوازش منفی رو به بی نوازش...
سی و چهار سالگی !
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
انگار بند ناف منو تو یوسف آباد بریدن بیست ساله هر وری میرم بازم میرسم به یوسف آباد البته این بیست سالیه که خودم تنهایی گیر کردم توش با خانواده و دوستانش بمونه ؛ امروزم یوسف آباد بودم مثل شنبه های قبل ، از کوچه نهمشم رد شدم . خیلی وقت بود کوچه نهم فقط کوچه نهم بود ، امروز یجور دیگه رد شدم ازش ولی .هم...
تولدم مبارک
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
اول تولدم مبارک یه تولد دیگه هم دارم اونم مبارک . اینکه یوزر پسورد یادته دمت گرم. تو دنیای تلگرام و اینستاگرام و ..... سفر به اینجا واسه نوشتن واسه یه نفر قابل تحسینه . و شگفتا و بامزه که من هنوز تغییرات تو زندگیم به سختی انجام میشه.یعنی هنوز صبحا میرم یه سری کار تکراری میکنم یکیشم مرور فید های سایت...
خود آگاه ، نیمه خودآگاه ، ناخودآگاه !
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 20:15
تا حالا شده به یک قسمتی یا زمانی از زندگیت فکر کنی و چیز شفافی ازش یادت نیاد ؟ وقتی هم گیر بدی ، خیلی تابلو بفهمی ذهنت داره تصویرهای جعلی تحویلت میده و از نظر حسی برات قابل قبول نباشن ؟! گاهی که بهر دلیل یا بهر بی دلیلی ای گذشته تو ذهنم مرور میشه ، یسری تصویر میبینم ، شبیه تک عکسایی که یک لحظه یا چن...